خیلی بیشتر از آن که دلت بسوزد از این که هنوزازدواج نکرده ای، دلت برای مردی می سوزد که ازبودن با تو محروم است ازشوخی هایت، به خصوص آنها که درسخت ترین یا حتی عاطفی ترین لحظات زندگی به ذهنت می رسند!، محروم است
مردی که می توانست الهام بخش بهترین نوشته های تو باشد
مردی که خیلی ها می گفتند:"عجب! پس فائی منتظراو بود!"
مردی که می توانست درخصوصی ترین لحظات زندگی، شریک تو باشد
مردی که درصفحه اول ,کتابچه ی شعرت می نوشتی که آن را به او تقدیم کرده ای
مردی که عصرها دختری چون تو در خانه، به انتظارش می نشست و هنگامیکه خسته از کار روزانه به خانه بازمی گشت سه تارت را برایش می نواختی و می خواندی .
مردی که می توانست در بهترین سفرهای زندگیت در کنارت باشد. هنگام دوچرخه سواری در کنار سواحل آرام خلیج فارس و به نظاره نشستن هر طلوع و غروبش و هنگام تماشای تلاطم دریای مازندران و زیر شرشر باران قدم زدن .
شاید کسانی بگویند که تو آدم خودشیفته ای هستی، اما این حرف ها فقط یک روی سکه اند!(متواضع تر از آنی که فکرش را بتوان نمود). حرف هایی از سر دلتنگیست که وقتی می گویی سبک می شوی، آن قدر که دیگران چه فکری در موردت خواهند کرد، اهمیت خودش را ازدست می دهد.
گاهی وقت ها در ساده ترین لحظه های زندگی، احساس تنهایی عجیبی می کنی. وقتی از حمام بیرون می آیی و با موهای خیس و گونه های برافروخته، درآینه احساس زیبایی می کنی، یا وقتی موسیقی می گذاری تا نرمش کنی، خلا عجیبی احساس می کنی که چرا نمی توانی لحظات شادی را با کسی تقسیم کنی؟ برای او ...، نه برای آینه! موهایت را او شانه کند، نه خودت!
می دانی...احتمالا داری چرند می گویی، لابد ازنظر پسرها مثل یک دختر احمق رومانتیک و رویایی به زندگی نگاه می کنی و ازنظردخترها داری آبروی همه را می بری اما از یک دل گرفته توقع زیادی نمی شود داشت؛ بگذار به حساب فشارکاری این روزها و دوران pms ات؛ اما روی هم رفته تو می دانی که هیچ مردی لیاقت تو را ندارد پس همواره محکم باش.
------
پی نوشت :
با توجه به کنجکاوی دوستان در پست های گذشته عکس این پست مربوط به فائی جونی در تابستان ۱۳۶۸ می باشد











